درباره وبلاگ

نثر نوشته های من براي يگانه ام ...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
اگر من جای خدا بودم روی پیشانی
ِ آدم ها از این بر چسب ها می زَدم
روش می نوشتَم :
آدم به این سادگی ها از عشقش دَست نمی کشد
نوشته شده توسط دختر عاشق در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت
نمی گذرد
آری این روزهای بی تو بودن نمی گذرد ولی چه خوب بود پنج شنبه ۵/۷/۸۶ با هم بودیم خوب بود مگر نه با تو بودن در همه حال به من خوش می گذرد به تو هم خوش گذشت ؟ از صبح بی تاب بودم آخه خیلی وقت بود که ندیده بودمت استرس داشتم دلم شور می زد زمان نمی گذشت چرا ساعت ۳ نمی شه . طبق قرار هر هفته پنج شنبه ها حول و حوش ۳ آریا شهر پاساژ گلدیس . دعوام کردی که چرا زود راه افتادی درست نیست تو اینجا منتظر بایستی من سکوت کردم و تو گفتی عزیزم به خاطر خودت می گم . ولی نمی دونی این انتظار چقدر برای من شیرینه چون تو را می بینم حست می کنم و لمست می کنم نمی دونی از پیچ پاساژ که رد می شی تا از پله ها بالا بیایی چه صفایی داره توی اون پیچ هیچ وقت نگاه عاشقانه من را ندیدی و چه خوب پریدن رنگم و تپش قلبم را ندیدی .
ته لبخندی روی لبات همیشه هست نمی دونم بابت دیدن منه یا ... می دونی همون ته لبخندت و به فال نیک می گیرم حس می کنم از بابت دیدن منه که خوشحال شدی این حس رو دوست دارم بازم گرمای دستات آتیش به جونم می زنه چه خوب این آتیش و دوست دارم گرم می شم گرم گرم .
باهم می ریم سینما فیلمش خوب یا بد نمی دونم تو حواست به فیلمه و من حواسم به تو آخه دوست ندارم یه لحظه با تو بودن رو از دست بدم .فکر از دست دادنت دیونم می کنه یه لحظه دستات و محکمتر می گیرم اینقدر محکم که برمی گردی نگام می کنی ولی نمی دونم تو چرا دستم و محکم تر می گیری تو از چی می ترسی تو که دوستم نداری همیشه این یه قسمتش برام سوال بوده؟
فیلم که تموم می شه ذل می زنم تو چشات تو هم همین کارو می کنی کمی همدیگر و نگاه می کنیم یه بار گفتم که این لحظه رو چقدر دوست دارم به خاطر من نگات و طولانی تر می کنی ...
بعد از سینما نیم ساعتی وسط چمنهای میدان آزادی می شینیم و خودمونو مسخره می کنیم که چرا اینجا ولی با تو بودن در هر کجا صفایی داره بلند می شیم دستم می گیری و تکون می دی و می خونی سبب منم که می .... سعید داره دیر می شه باید بریم اینجاش و دوست ندارم چشام و باز می کنم حتی تو رویا هم دوست ندارم ازت جدا شم ولی این پنج شنبه هم رفت و یه برگ به خاطرات باتو بودنم اضافه شد.
ببخشید آخ این خونه آنتن دهیش خوب نیست نگرانت شدم گفته بودم رسیدی خبرم کن حالا خیالم راحت شد که تو هم رسیدی خونه . لبخند با تو بودن هنوز از لبام نرفته همه می دونن الان خوشحالم ولی نمی دونن چرا .
ساعت هشته خوب الان رفتی دوش بگیری بعدش هم می ری سراغ کامپیوتر .عزیزم منتظر می مونم که کارت تموم بشه بعد می خوابم. ۳ ساعت منتظر می مونم ازت خبری نمی شه دلم طاقت نمی یاره ازت بی خبر باشم به بهونه شب به خیر ازت سراغ می گیرم تو هم می گی خوب بخوابی ولی عزیزم من که الان نمی خوابم من که تنهات نمی زارم باید کارت تموم بشه تو بخوابی بعد ۱۲:۳۰ من می خوابم .
خوب ساعت ۱۲:۳۰ دیگه می دونم که الان خوابیدی شب بخیر عزیزم خوب بخوابی
نوشته شده توسط دختر عاشق در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت
به اندازه همه ابرا
امروز گریه کردم
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت

حالا شده انقدر فکر کنی که گیج بشی و ندونی یا نتونی کار دیگه ای انجام بدی !
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته !
دلم عجیب گرفته است !!!!
و هیچ چیز !

دلم خیلی گرفته ...!!!
اندازه آسمونا ...نه اندازه دو دنیا دلم گرفته ...
انگار بغض دارم ...دنبال یه بهونم که چشمامو بارونی کنم ...
نمی دونم کی میخواد این بغضم بشکنه ...که اگه بشکنه گوش عالم رو کر می کنه ...
آخ که چه روزگاریه ! چقدر دنیا کوچیکه ...!قربونت برم خدا خیلی بزرگی ...
دلم می خواد برم یه جای دور ...انقدر دور که فقط من باشم و خدا ...
.......
................
.............................
دلم خیلی گرفته !!!!
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت
تو را دوست دارم !
نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را !

نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگه........
دلم گرفته ............
دلم گریه می خواد ..........
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت
راستش این روز ها به سختی می گذرن
آخه تو این روز ها نیستی ،امیدوارم این چند روز هم تموم شن
عزیزم؛
تو تموم لحظه هام حضور داری و واسه تموم کارهام اولین دلیلی با اینکه تو نمی خوایی ولی خوب تو رویاهام که هستی همه تنهائیهامو باهات پر میکنم .همه دلتنگیهامو با رویای تو خالی می کنم .
آره؛ حالا خوب که فکر می کنم می بینم که تو مهمترین دلیل ادامه ی راهی.. حتی تو رویا
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت

با تو بودن
اوج زیبایی هاست...
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت

وقتی دلتنگت می شوم
ناگهان غیبت می زند
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت

بیشتر از هر زمانی ،بیشتر از هر لحظه ای تو را می خواهم و برای دیدنت بیقراری میکنم ،آمدن ورفتنت را در تنهائیهایم
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت