درباره وبلاگ

نثر نوشته های من براي يگانه ام ...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار ! آن شراب مگر چندساله بود ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
بی تو همیشه سردم خواهد بود
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
| ببین دارم گریه میکنم،.... | |
|
...... ببین دارم گریه میکنم، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. نگران نباش به هیچ جای این آسمان بر نمیخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت بباره.شاید خودشم بتونه همراهیم کنه میدانم تو هم میدانی که برای من سخته علاقه! ...به همین سادگی ..... پس من این همه نامه بی نشانی را برای تو همین جا بنویسم ؟.......... این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی میمونه و چشم به راه دیگری فاصله ها را میشمرد. خودت بهتر میدانی که همیشه وقتی با تو بودم، موقع خداحافظی، تو میرفتی و من میماندم. میماندم و به انتظار تو ........ یادت می یاد چقدر دستت و محکم گرفتم و گفتم نرو گفتم ولی تو فکر کردی که شوخی می کنم گفتم ولی تو ..... دیگر چاره ای ندارم جز گریه ........ |
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت
دیروز بعد از ظهر خیلی یادت کردم....... نمیدونم چرا ...
با اینکه میدونستم که دیگه روزی برنمیگردی ولی ...... هر جا رو می بینم فکر میکنم تویی! تو خیابون ...... تو هر ماشین ...و حتی عابری را که از شیشه پشت میزم می بینم... امشب خیلی دلم گرفته .... فکر میکنم دیگه وقتی برام نمونده ... برای با تو بودن و چقدر تو خوب از من استقبال می کنی این روزهای آخر و چقدر محبت !! کاش کمی...
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت
ای دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم آروم نداری
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت
هیچ چیز زیباتر،لذت بخشتر و عاشقانه تر
از در کنار تو بودن نیست...
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت
آره آفرین زینب جون راست می گی خوشم اومد اونی که محبت می کنه همیشه تنهاست خیلی تنهام خیلی
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت

من نیازی به دوست داشتنه تو ندارم همین که من دوستت دارم کافیست برای مست شدنم
نه چرا چیزی که واقعا دردل دلت نیست به دروغ می گویی من نیاز به دوست داشتنت ندارم
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت

قلب ترک خوده ام را به تو امانت دادم...
یادت هست...
بگو قلبم را کجای این زمان گم کرده ای...
که الان می گویی دیگر در قلبم جایی نداری...
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
نگاهم در نگاهش
نگاهش در نگاهم
همان زیباپرستی
به یک معنی
شده عاشق پرستی
من و معشوق دل
با هم به پرواز
دراین
دنیای پر راز
من و او با هم به فریاد:
جان و دل با هم بمانیم
حتی اگر باهم بمیریم.
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت

یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت
امروز هیچ حس نوشتنی نیست
نوشته شده توسط دختر عاشق در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت
گلوي خشك شده من
يادگار آوازهاي خاموش است!
سرت را ميگذاشتي روي شانه من
من سرم را به ديوار تكيه ميدادم
ميخواندي
ميخواندم
نت ها درهم ميشد
آخرش سرفه هاي من بود و خنده هاي تو
راستي نگفته بودم؟
هنوز هم سرم را به همان ديوار تكيه ميدهم!
نوشته شده توسط دختر عاشق در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت
تو را من دوست دارم . دستانت مي گويند بمان و آرام آرام و چه گرم انگشتهامان درهم فر مي روند و به هم فشرده مي شوند و آنچه سكوت خلوتمان را مي شكند تپشهاي قلب من است . نه ، نه تو نگاهم نكن شرم مي كنم گرماي انگشت ها و فشار دست ها و حدقه چشمت را تنگ مي كني و با اشاره مي پرسي چيست ؟ و من باز هم شرم به سراغم مي آيد و مي گويم هيچ و در دل بارها و بارها مي گويم كه دوستت دارم و دستت را به دور گردنم حلقه مي كني و لبانت به دنبال لبهاي من . نه تمام نكن بگذار لب ها ،خود ، آن چه را كه دارند بازگو يند و يك احساس گرم كه ما را مي خواند و گونه ات را بر گونه ام مي گذاري وچه آرامشي چقدر خوب و گرم است گونه هايت و دستانت كه در موهايم فرو مي رود و به گونه من بوسه مي زني دوباره و دوباره . و لب ها دباره همديگر را مي يابند و برهم فشرده مي شوند چيزي لطيف و گرم و با شكوه و مرا چه گرم در آغوش مي گيري و مي فشري و من را هيچ آغوشي اينچنين گرم نخواهد ساخت . و من در انديشه كه چه قدر به تو و به آغوش گرمت و گونه هاي داغت و به لبهاي مرطوبت و دست نوازش گرت نياز دارم و به و نفسهاي تند و كوتاهت و اين كه در گوشم داغ زمزمه مي كني دوستت دارم .
و تو دوباره به چشمانم نگاه مي كني نه تو نگاهم نكن بگذار من نگاهت كنم نمي دانم چرا شرم مي كنم و باز مي پرسي چيست ؟ و من مي گويم هيچ و در دل مي گويم دوستت دارم و دوستت دارم . و فرياد گريه آلودي و بغض ناگهاني گلويم را مي فشرد ترا من دوست مي دارم نه باز هم كه نگاهم كردي چه بگويم ، چه بگويم تو بمان من در ميان گريه هاي مداوم و صداي ضجه هايي كه در دلم مي كشم و بلند تر از هر روز است را تو نمي بيني تو نمي داني.
دست چپت را به دور گردنم مي اندازي و با دست راستت از سر انگشتانم با محبت نوازش مي كني و آغوشت را براي من باز مي كني و چه تنگ مرا در آغوشت جاي مي دهي و گرماي تنت و صداي تپشهاي قلبت كه در تنم حس مي كنم چه آرامشي به من مي دهد اينكه هم اكنون ما براي هميم . و گاهي فشار دستانت احساسم مي گويد شايد تو هم مرا دوست داري و اين لمس كردن دستانم را دوست دارم .
من چگونه بروم ، اصلا بايد بروم يا بمانم ؟ بايد بروم و غمم را با خيابان خلوت و خاموش و پشت پنجره ها هق هق گريه هامو تقسيم كنم و تو به من هيچ نگفتي .گفتي ؟ نمي دانم چشمان تو به من هنوز هيچ نگفته اند و لبخند هايت آري هيچ نگفتند . دستها و لبهايمان با هم بيگانه بودند اما خوب مي داني كه ما خود را در آغوش مطبوع و گرم هم انداختيم و آغاز كرديم .
اين بار را دوست دارم در گوشه اي بنشينيم و يك فنجان چاي بنوشيم .بستني بخوريم ؟ شيريني چطور ؟ تو دلستر دوست داشتي . دلستر مي خوريم و يك بستني دو نفره يادت هست ؟ شروع كن . نه صبر كن ببينم آه موهايت به هم ريخته و انگشتانم چه خوب شانه مي زند بر موهايت و تو با هر شانه زدن چشمانت را مي بيندي و من چه عميقتر نگاهت مي كنم . و بغض كه دوباره به سراغم مي آيد من بي تو چه كنم . فرياد من كجاست من فريادهايم را گم كرده ام من در گرماي دستانت به صورتم غرق مي شوم و من هم چشمانم را مي بندم و دستانت به من مي گويند بمان
و من تو را دوست مي دارم
نوشته شده توسط دختر عاشق در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت