درباره وبلاگ

نثر نوشته های من براي يگانه ام ...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
خدایا او نیست دلم گرفته. تا من سراغی نگیرم او هم نمی گیرد خوب نمی خواد سراغ بگیره مگه زوره ؟
می دونی چاره دلتنگی چیه اینکه اون بیاد سرتو بذاری رو شونش و چشات و ببندی یا صورتت و بچسبوندی به صورتش دستشو بگیری و...
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ارزوهام با رفتن تو مردن
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
اخه تو رنگ چشات هئیبت دنیا رو دیدم
تو هفتا اسمون تو تک ستاره منی
به خدا نازتو چشاتو به دنیا نمی دم
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت
انتظار را به دوش خواهم کشيد
و سياهي را تحملش خواهم کرد.
تقدس آرزوهايم را به بالينم خواهم برد
و احساس را باران خواهم زد
تا من در من هست و زمزمه ای در قلبم می تراود
تا باور دارم معجزه ی باران و عطش عشق جاودان را
عشق به تو
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
امروز من چقدر حرف زدم چقدر پر چونگی مگه نه ؟
می خوام از حسام بنویسم . نوشتن رو خیلی دوست دارم مخصوصا اینجا که تو می بینی و میخونی .
آخه می دونی که اینجا برای تو هست و فقط برای تو نوشته می شه . چه قشنگ اینجا خلوتگاه ماست چه خوب می تونیم با هم خلوت کنیم.
دوست دارم هر روز بیام و اینجا دردودل کنم اما بعضی وقتها احساس می کنم یه چیزایی می نویسم که باعث ناراحتی تو می شم و من هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم تو را ناراحت کنم .
ولی چه کنم بعضی وقتها همین نوشتن راحتم می کنه .همین نوشتها ها به ظاهر به هر شکلی که بخوای می تونی دربیاری اما حس نوشته ها تغییر نمی کنه فقط خواندن کافی نیست باید حسشون کرد .
بعضی وقتها پشت از نوشته ها چه غمگین چه شاد یه غمی نشسته که خودم بعد از نوشتن که می خونم نخونده چشام رو تر می کنه .
دلتنگیهام هم جزئی از زندگی من شده و چون این دلتنگی برای تو هست من خیلی دوستشون دارم حتی دوست ندارم وقتی که به نهایت رویاهامم که می رسم این دلتنگیهام رو از من بگیرن .
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت
باورم نمی شه
باورم نمی شه
آره اگر تو هم جای من بودی و احساس من را داشتی باور کردنش برات سخت بود.
یادش بخیر
از ته قلبم می گویم
یادش بخیر دوشنبه ها و پنج شنبه های پر رنگ و عاشقانم یادش بخیر
چه قشنگ بود دستام می لرزید و صدای تپشهای قلبم رو می شنیدم باورم نمی شد
باورم نمی شد این همه قشنگی رو هنوز هم مات و مبهوت اون ساعتها و ثانیه ها و دقایقم
در هفته دو روز ولی انگار ولی انگار سالها بود که دور بودم از دیدن تو .
حتی این نوشتن من هم نمی تونه اون حس قشنگ دوشنبه و پنج شنه ها رو ترسیم کنه .
ولی تو دوشنبه رو حذف کردی و حالا دست گذاشتی روی پنج شنبه ها مگر من چقدر فرصت دارم ؟؟
دیشب به همه دلتنگیهام و اون روزها فکر کردم و اشکم روی کتاب چه زیبا ترسیم شد زل زدم و هی گریه کردم تا خوابم برد .
آخه می دونی
آخه من از ته ته دل دوست دارم می دونم خوب می دونم که نمی تونم حس بی پایانم رو رو قلم و زبون بیارم .
زمان داره می گذره و سرعت ضربان قلبم تندتر می شه آخه هر چه که زمان می گذره شمارش معکوس برای جدایی از راه می رسه .
خفه شدم بغض داره دیونم می کنه اصلا چرا باید اینها رو بنویسم که تو بدونی ؟ بدونی که چی بشه ؟ تا اینجا که دونستی چی شد درکم کردی ؟باهام مهربونی کردی ؟ دلم و نشکستی ؟؟؟؟
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
امروز دلتنگی نیست
قلبم پرواز می کند و خوشحالم صدایت آرامم کرد برایم معجزه بود
چقدر قشنگ است و گرم صدای خنده تو مرا به وجد می آورد
از صبح دلم تنگ بوده نمی دانم چرا ؟ نمی دانم چرا بعضی وقتها اینجوری می شوم
ولی دلم تنگ می شود بی قرار بی قرار می شوم
ولی الان خوشحالم شادم می خندم
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت
بازوانت را به مستي
حلقه كن بر گردنم
تا بلرزد زير بازوهاي سيمينات
تنم
چهرهي زيباي خود را
از رخ من وا مگير
جز به آغوش چمن
يا دامن من، جا مگير
راز عشق خويش را
آهسته خوان در گوش من
جستجو كن عشق را
در گرمي آغوش من
من تو را تا بي كران ها
من تو را تا كهكشان ها
از زمين تا آسمان ها
دوست دارم مي پرستم
من تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسيحا
همچو عطر پاك گل ها
دوست دارم مي پرستم...
من تو را با هستي خود، با وجودم
عاشقم با خون خود با تار و پودم
من تو را با لحظههاي انتظارم
عاشقم با اين نگاه بيقرارم
من تو را همچون پرستو
ياسمن ها نسترن ها
من تو را با آنچه هستي
دوست دارم مي پرستم
من تو را همچون پرستو
ياسمن ها نسترن ها
من تو را با آنچه هستي
دوست دارم مي پرستم
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت

برای تو مینویسم اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی
عشقت گم شده است.
برای تو مینویسم اینک تا بدانی ... دوستت دارم.
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست
روی خاموشی قلبم جز تو اسم دیگه ای نیست
توی قلبم عزیزم هیچ کسی جایی نداره
دل عاشقم جز تو هیچ کسی رو دوست نداره
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت

دستات.......
دلم برای گرفتن دستات تنگ شده ......دلم میخواد دستات و بگیرم و دیگه.....
دلم خیلی تنگه ..
نوشته شده توسط دختر عاشق در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت
عزیزم تو نگران چیزی بناش
تو تاثیرت را بگذار و بگذر و و برو به زخم کاری من چه کار داری ؟ من هر جا که باشم ...
من قبل از اینکه ببینمت باورت کرده بوده بودم من باورت کردم مثل بوی بهر که از اول نوروز در کوچه باغها می پیچد .
تو مرا
تو مرا
تو مرا و خاطرات با هم بودنمان را حتی نام مرا از خاطر خواهی برد؟؟
چیزی که بیش از همه چیز نگرانم می کند و آزارم می دهد روزی اگر به سراغت آمدم و مرا به خاطر
نیاوری دیگر امیدهای زندگیم می میرد.و من می میرم
نوشته شده توسط دختر عاشق در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت

برای سعیدم می نویسم
امشب دلتنگیهای من بیشتر شده است آنقدر که شوق دیدار را از یاد برده ام و این دلتنگی
افسرده ام کرده آنقدر که از صبح خوابیدم و خوابیدم . چه بگویم دلتنگی واژه سختی است
اصلا اگر تو بدانی دل من تنگ است چه فرقی دارد به حال من . پس دیگر از دلتنگی نمی نویسم .
نمی توانم نمی توانم تو را از خود و ذهن خسته و افسرده ام رها کنم حتی یک لحظه هم
از من جدا نمی شوی . عطر پیراهنت و طعم خوش نکاهت هر چند کوتاه و گذرا مرا یک لحظه تنها نمی گذارد.
ولی تو چه ؟ حتی یک لحظه به صورتم به چشمانم نگاه نمی کنی خوب شاید می ترسی
همه اینها خاطره فرا شود.عزیزم مهم نیست که دوستم نداری و شاید نگاهم نمی کنی که
نفهمم دوستم نداری
ولی من دوستت دارم و تو باید این را بفهمی
نوشته شده توسط دختر عاشق در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت

احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت

احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت
امشب خواب چشمانم را چنان فرا گرفته که اگر پلک زدنم طول کشد بی گمان به خواب خواهم رفت .
ولی نوشتن از تو
از تو
از تو از هر چیزی برایم قشنگتر است
اصلا من بدون نوشته هایم ناتمامم هیچم می میرم
در پلک زدنم لحظه ای را مجسم می کنم که در وقت دیدارمان اولین نگاهمان به هم می خورد قلبم حوری می ریزد.
چقدر این لحظه را دوست دارم وقتی دستانم را به هم گره می کنم به یاد دستان تو می افتم که چطور اتشی در درونم به پا می کند.
و لحظه ای که شاید از سر ناچاری خدانگهدار می گویم لحظه ای که هیچ گاه دوست نداشتم
ولی الان دلم برای آن لحظه هم تنگ شده است .
لحظه ای که پس از آن جز خاطره از من نمی ماند لحظه ای که دیگر حضورم نیست .
با چشمانی نیمه بسته و قلبی همیشه عاشق از دنیای تو خط می خورم و چه خط قرمزی .
ولی تو :
همیشه و همیشه به یاد تو خواهم بود چرا که قلبم را برای اولین بار از آن خود کردی و لرزاندی
ذره ای حتی اگر ذره ای دوستم داری تو هم چشمانت را یک شبی ببند و اولین نگاهمان را مجسم کن .
دوست دارم چنان تنگ در آغوشت بگیرم تا بدانی
دوستت دارم
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت

دلم براي دلي تنگ است...
که هميشه با من است
در هر لحظه
با هر نگاه
دلم براي کسي تنگ است
که قشنگ ترين لحظه بودن برايم نگاه ...به .... چشمانش
دلم براي صدايي تنگ است
که زيبا ترين ترانه هاي دنياست برايم
نوشته شده توسط دختر عاشق در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 8:9 موضوع | لینک ثابت
دوباره
دل
هوای
با تو
بودن کرده
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت

برای کسی که هرگز ندانست که بی او زندگی برایم می میرد
نمی دانم چرا
نمی دانم چرا هر وقت می خواهم از تو بنویسم اون متن هیچ وقت نمی تونه اون حس واقعی که
تو دلمه باشه ....
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت

برای کسی که هرگز ندانست که بی او زندگی برایم می میرد
نمی دانم چرا
نمی دانم چرا هر وقت می خواهم از تو بنویسم اون متن هیچ وقت نمی تونه اون حس واقعی که
تو دلمه باشه ....
نوشته شده توسط دختر عاشق در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت

چه کسی می داند ؟
من ماندیم شدم یا رفتنی
اگر ماندم که هیچ
اگر رفتم این را خوب بدان
که فقط جسمم رفته است
قلبم عشم احساسم و ...
فقط با تو پیش تو است
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت

تو را از قاب عکست صدا می زنم
می نشانم روی صندلی
چای می ریزم ....
لبخند می زنی !
حالا فرصت زیادی هست
که هورت نکشی چای داغت را
که فنجان را نیمه پر و
عاشقانه هایمان را نیمه کاره
رها نکنی
مثل مراسم چای ژاپنی
با ظرافت مقابلت می نشینم
سر صبر
به لبت نزدیک می کنم
لب داغ فنجان را
لبخند می زنی !
" ریخت روی لباست
دست از این لبخند بردار "
بر نمی داری
برت می دارم
دوباره روی طاقچه بگذارم
به حماقتم
لبخند می زنی ... !
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت

دل دست هایم تنگ می شود گاهی
برای دستان گرمی که ذوب می کرد تنهاییشان را
دل چشم هایم تنگ می شود گاهی
یرای خیسی چشمانی که خیره می شدند -بی پروا- به آنها
دلم گاهی دلش تنگ می شود
برای کسی که ...
دستانش را ...
چشمانش را ...
عاشقم .
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
امروز می خواهم از تو بنویسم ساعت ۱۰ شب است خواب چنان چشمهایم را گرفته و با چشمانی نیمه باز می نویسم ولی همیشه
از تو نوشتن برایم زیباست .
می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظه هایم وجود داری با تو بودن مرا شاد می کند و بی تو مثل الان چشمانم پر اشک
عزیزم بی تو بودن چه بغضی گلویم را می فشارد و چه خوب که الان تنهایم و اشکایم می ریزند.
امروز تو را نزدیک خود حس کردم حتی گرمای آغوشت را . تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی و حتی مرا نمی خواهی .
ولی تو با منی چو در قلب منی و من قلبم را با دنیایی عوض نخواهم کرد چون تو در آنی
و تنها تو را دوست دارم
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم
عزیزم این تنها چیزی است که می دانم
مدتهاست که در اینجا یا کمتر به من سر می زنی یا شاید هم فراموشم کرده ای .
من همانی هستم که اولین عشق و دوست داشتنم با تو آغاز شد آیا مرا به خاطر داری ؟
تو هیچ وقت برام چیزی ننوشتی شاید اصلا هیچگاه به من فکر نکردی و نمی کنی !!
ولی من هستم و دوستت دارم هنوز هم وقتی تجسم می کنم نمی توانم به تو نگاه کنم
و مهر و محبتی در نگاهم نباشد مهر و محبتی که تو شک داشتی و شک داری
دوست داشتنی که هیچگاه باور نکردی
ولی هنوز هم صدایت قلبم را به تپشی تند می اندازد
نوشته شده توسط دختر عاشق در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت